میگما!این روزا با این رفیق پشم میریم معلم بازی تو یه جایی که فکر کنم تو نقشه نیست.از اوصاف اونجا بگم واستون:یه اتاق ۳در۴ و ۶۰ جفت چشم که به یه نفر زل زدن و سراپا شو ورانداز میکنن انگاری که از کره مریخ اومده!بچه های باهوشی که قبلا اوصافشون و شنیدین، تا توی شکم استاد نشستن. اونقدر سوالهای مسخره میپرسن که دلت میخواد خفه شون کنی. به خیال خودشون میخوان مثلا مچ گیری کنن! تازه با این جمعیت خفن ۵تا دانشجوی ناشنوا هم بینشون هست. البته اون بیچاره ها اذیتی ندارن فقط از ب بسم الله تا.......م والسلام را باید روی تخته گچی بنویسیم و هی گچ بخوریم.........هی ی ی مادر! !!!نون حلال در اوردن واسه زن و بچه خیلی سخته......خدا هیچکس را شرمنده زن و بچه ش نکنه............شما عزیزان میتونید برای کمک به دو پشه زن و بچه دار کمکهای نقدی و غیر نقدی خود را به همین وبلاگ بفرستید. پیشاپیش خدا اجرتون بده!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 18:11  توسط پشه
|
اینروزا اصلا حوصله نداشتندی.دنیا هر روز تنگتر و تنگتر شدندی.آدما بدتروبدتر بودندی و من بی حوصله ترواز خودم حال بهم خورده تر چون هیچ نداشتندی که به خدا گفتندی...آ خدا این برای تو بودندی.هر روز خسته تر از خودم بودندی و دریغ از انکه دردی از درد بنده ای برداشتندی شاید خودم سبک شدندی.به راستی من چه مزخرفی بودمدی.
+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 20:30  توسط پشه
|
....خیلی سرمان شلوغ بودو نتوانستیم شمارا از محضر مبارکمان مستفیض کنیم....در این فاصله رفیق پشه مان جور مارا میکشیدندی(به قول خودش)...الغرض...والده مکرمه بنده مدظله العالی تازه از فرنگ آمدند و قدوم مبارکشان را بر سر فرق فرزندخادم جان فدا گذاشتند این بنده سراپاتقصیر مشغول رفت و روب بودم آخر والده محترمه (همون ننجونم اینا)میایند انگشت مبارک میکشند بر سر اسباب اگر خاک به انگشتشان بچسبد واویلاست...و بنده عاصی (بخانید کوزت ملوک بی تاج السلطنه) باید تمام نقاط ملک حسنه را جای به جای با مژگان بی وجودم پاک کنم به دلیل اینکه والده عزیز از سر لطف کار هیچ تنابنده ای را قبول ندارند و من را نیز از کودکی بر سر همین مشاغل تربیت نموده اند حال سعی خواهیم کرد بعد از فراغ از رفت و روب منزل بیشتر بنگاریم تا بندگان بیکار نمانند...شرمنده از تاخیر
+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:35  توسط پشه
|
جای دشمنتون خالی!!!!!توی مکتبخونه میرزا عبدالله جونم اینا ، یه کلاس دارم با یه عالم دانشجوی اساسی مخ(!) که آی کیوی همشون به جون رفیق پشه م بالای دویسته.....اونقدر باهوشن که من گاهی از فرط حسادت نزدیکه خودمو خفه کنم! این علما و فضلایی که عرض میکنم واقعا آخر همه چی هستن: آخر هوش، آخر استعداد، آخر شوق و علاقه، آخر اخلاق، آخر.......آخرن دیگه بابا چرا پیله میکنین؟؟؟؟؟؟چند روز قبل از امتحان پایان ترمشون من تمام سوالهای امتحانو بهشون دادم. تعجب نکنین. قبلا از هوش سرشارشون با خبر شده بودم. نمیتونستم تحمل کنم که یه ترم دیگه م باهاشون این درس رو داشته باشم! خلاصه ....روز امتحان بالای سرشون وایسادم و هر چی پرسیدن ، عین جواب رو براشون گفتم....رفیق پشه م میگفت: حالا اینا همشون بیست میگیرن اونوقت آموزش به تو گیر میده....من گفتم: صبر کن حالا ااااااااا.....الان داشتم برگه های امتحانشون رو تصحیح میکردم.....باورتون نمیشه! اشکم داره در میاد )): اونقدر بد نوشتن و پرت جواب دادن که دلم میخواد خودمو بکشم.... اصلا اصرار نکنین! هیچ راهی نداره. من به همه نمره میدم. حتی اگه آموزش باز خواستم کنه.!حرفشم نزنین!من دیگه با اینا کلاس نمیگیرم!.همین!
+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 23:34  توسط پشه
|
یه بابایو که سالها به شغل شریف قاتلی اشتغال داشته دست بر قضا تو یه جای مقدسی خاک میکنن.....ما که بعد قرنی رفته بودیم یه صفایی به این روح صابمردمون بدیم....به ناچار از دمپربارگاه منحوس این عزیز از دست رفته رد شدیم ....یه دفعه نسیم ملایم و وزینی به ما اصابت نمود ....آقا هر چی لعن و نفرین بود از افاضات بازماندگان مقتولین محترم هولوفی خورد به ما... مای بیچاره تا چل روز ....یه سرماخوردگی گرفتیم نمیدونم چی چی بود ...به نظرم از نوع برزخیش بود که از این بابای طفل معصوم به ما برخورد نمودندی (به قول رفیق پشه ام) چون از مغز استخون تا نوک انگشتمون آنفولانزای برزخی گرفته بود....همچی یه باد این آقا به ما خورد....غش کردیم ..... ببین تو عرش اعلا چه طوفانی بپاست..........
+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت 13:58  توسط پشه
|
الغرض....................بر ما پیامی رسید بغایت فرح بخش که:" ای اوستادان قلمزن! شاگردان این مکتبخانه سخت مشتاق آموزشند و در پی اوستادی از پایتخت . قدم رنجه فرموده، جهت اوستادی این قوم نادان از همه جا رانده، مکتبحانه را منور کنید!" میرزا عبدالله ردای بلند بر تن داشتندی و غلامان و نوچه های بسیار به صف در جوار داشتندی. این غلامان در علم و شعور چنان بودندی که "بز" به پیششان جالینوس . با این همه زمام امور طفلکان مادر مرده و جوانان بخت پریش به دست این عده اوفتاده بود به قضای دهر جبار. ما دو تن اوستاد به نهایت شگفت زده تن به قضا و قدر داده به اوستادی مشغول گشتیم. بشنوید از شاگردان...:شاگردان که در نادانی و بی هوشی دست حمار از پشت بسته و به حشم،بیشتر مانند بودندی، به زور ترکه آلبالو و شاخه تر هلو، الفبای هنر فرا گرفتندی و پوست میرزای خویش بکندندی و او را وادار کردندی که هر روز از زنده ماندن خویش پشیمان گشتندی و به هر زبان که دانستندی، توبه به جا آوردندی بی شمار................................میرزا عبدالله دستمزد اوستادان بخورد وبه خدویی نا قابل مزدشان بداد و روانه دیارشان بکرد.حفظ الله به یده........
+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1384ساعت 18:51  توسط پشه
|
آورده اند که :
در زمانهای بسیار بسیار دور، دو پشه بودندی که به اجبار والدین جبار، به مکتبخانه برفتندی ودستی به قلم برده به کرم پروردگار و با همت و ممارست، قریحه تابناک علم را بیاراسته و آنرا بر سر بازار پر مشتری آورده، به دست مشتاقان فریفته و خریداران کمال آفریده سپردندی. درراه خدمت به خلق سکندری بسی ناخور خوردندی و به تاوان گناهی ناکرده گذارشان به شهری افتاد از عجایب روزگار......... که در آن بزرگان تا نوک بینی خویش دیدندی و نان از دست رعیت بخوردندی و به خدویی نا قابل مزدش دادندی. از قضا در این شهر مکتبخانه ای بود به نام "دانشگاه آزاد اسلامی" به میرزایی "مشهدی عبدالله" نامی از توابع ده نشین "جاسب". عجبا که در این مکتبخانه، بی آنکه طالبان دود چراغ خورند و کاغذ سیاه کنند، فوج فوج به درجات عالیه نایل شدندی و کرور کرور زر و سیم بر باد دادندی.......................(ادامه دارد).......
+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت 18:8  توسط پشه
|
بعد از دوسال وزوز کردن بالاخره به منو رفیق پشه ام گفتن بیاین ....شمارو مفتخر کردیم به پوشیدن ردای بلند و خوشرنگ و دلربای هیئت محترم علمی...با یه بفل پرونده از کارت ۱۰۰آفرین کلاس اول تا قبول شدن تو یالغوزآباد ممسنی رفتیم سراغ رییس محترم دانشگاه.....بعد از کلی خیره شدن به دیفال نوبتمون شد....رفتیم تو....دیدیم .....ا .......اینکه رییس نیست...آمدیم برگردیم...گفت فرمایش....عرض کردیم با آقای رییس کار داشتیم...گفت بفرمایید(نگو رییس یه هفتس عوض شده)....آبدهنمونو با صدای بلند قورت دادیم....فقط قیافه مارو داشته باش....با ترس و تته پته گفتیم...قربون اومدیم واسه استخدام.....یه نگاه غضب آلود به منو رفیقم انداخت....گفت...چه رشته ای....گفتیم .....هو ....هو......هن .....هنررر....گفت چی ی ی ی ی؟فقط میخواستیم یه سوراخ پیدا کنیم در ریم.....همچی گفت چی انگار ما حرف ناموسی زدیم...........منکه رفتم پشت رفیقم قایم شدم.....آقا چشت روز بد نبینه....جناب محترم مکرم مقدس "معمم" معزز مطهر مشعشع مدرج م......(کم آوردم)رییس....نگاه مبارکشونو از ما دو گنهکار خطاکار جفاکار بر گرفتن مباد....نگاهشون آلوده شود.....فرمودن ...نمیشه خواهرم.....نمیشه.........هنر.........استغفرا....اینجا وامصیبتا.................................................................نمیشه.....من و رفیقم ازاینکه افاضه فرمودن و از گناه ما چش پوشی کردن...کلی دولا راس شدیم و با شرمندگی از این همه گناه آمدیم بیرون........
+ نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت 15:31  توسط پشه
|
آروم نشسته بودم دم پنجره تو هپروت خودم راه میرفتم ....یهو دیدم یه چی قلمبه محکم خورد تو مخم....یه وجب ورم کرد آمد بالا.....نگا کردم دیدم....اوه ه ه یه پاره آجر به چه گندگی....خورده به شیشه بعدم مستقیم تو ملاج بنده....ننجونم از در سراسیمه اومد تو..دستپاچه بدون اینکه به ملاج ورم کرده بنده توجهی کنه دوید رفت تو اتاق پشتی....نگا کردم از پشت شیشه (شیشه که چه عرض کنم )دیدم....دایی جان صادقم داره واسه ننجونم خط و نشون میکشه....نگو ننجونم زده شیشه دایی جان صادقمو شیکونده مخ بچه اونم ورقلمبیده بالا...ای ول ننجون پیش دستی کرده....این دعوا از کجا آب میخورد نفهمیدم....اما مخ بنده تا یه ماه قد یه هندونه بود...ننجونمم هی را میرفت میگفت خوب کردم....بنده هم دیگه غلط بکنم دمپر پنجره برم اونم تو هپروت........................شمام بپایین....تو این دوره زمون ممکنه هواپیمام بیاد ...دیدین که اومد....................تازه من شانس آوردم..........................
+ نوشته شده در جمعه 16 دی1384ساعت 22:53  توسط پشه
|
این روحیه طنز هم برای ما مکافات شده. درست وقتی باید خیلی جدی باشیم خندمون میگیره.....البته عکس قضیه هم صادقه. چون من وقتی باید خنده رو باشم تا بتونم خودمو تو دل کسی جا کنم(!)مثل برج زهرمار چمباتمه میزنم یه گوشه.ننجونم همش میگفت : دختر باید تو دل برو باشه ننه.تو آخرش میترشی.....شکر خدا اونقدر سق سیاه بود که من مثل سیر هفت ساله (حالا یه کم بالا پایین ) جا افتاده شدم...قضیه اینجوریه که استاد نقاشیم داشت سرم داد و بیداد میکردو بوم نقاشی منو با حرص پاک میکرد،اونوقت من به جای اینکه سرم را با تاسف تکون بدم و با ناراحتی بگم :شما حق دارید، مثل پشه بی محل (کنایه از خروس) بلند بلند میخندیدم و هر چی میخواستم لال بشم نمیشد، پشت سر هم میگفتم:وقتی عصبانی میشید ، خیلی با مزه میشید.....هاهاهاهاهاهاهاها.......خلاصه اونقدر خندیدم که هم محکم زد تو سرم ،هم از کلاس اخراجم کرد. و...من.....باز میخندیدم....حکایت استخدامم یه جورایی همینجوریه.....به جای اینکه بروی رییس لبخند ملیح بزنم و به مسوول استخدام بگم: هر چی شما بگید و باز لبخند دلبرانه بزنم، مثل پشه های سیر گارد میگیرم و طلبکار میشم.یه وقت خدایی نکرده فکر نکنید در دولت محترم کارمندی با مورد اخلاقی پیدا میشه که با یه غمزه......بله ها.!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت 16:44  توسط پشه
|
از دار دنیا یه دوربین داشتیم ننجونم اینا اون سفرهای قبلی از فرنگ واسم آورده بود کلیم الپو تلپ کرد که چقدر گرون خریده.........خلاصه....از سر کوچمون یه چی واسش خریدم که به برق ولایتمون بخوره که ایقدر باطری نخوره من بدبخت پول ندارم که بدم هی باطری بخرم...آخه برق فرنگیا خارجیه به مال ما نمیخوره.....ننه چشمت روز بد نبینه اون چیز مربوطه رو زدم به دوربین فرنگیم.......آی آی آی.....دود عظیمی بلند شد انگار خونه آتیش گرفته...........چشمم وا کردم دیدم...دوربینم چار قاچ شده.....دوربینو ورداشتم دور خونه هی جیغ میزدم که انگاری خودم چار قاچ شدم........حالا گذاشتمش تو طاقچه ....هر وقت چشمم میوفته بهش میکوبم تو تخت سینم هی نفرین میکونم این برق ولایتو...آی آی آی.......دوربینه بردن هی هی........پولشه خوردن هی هی.......
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت 16:42  توسط پشه
|
یعنی تو این هیئت علمی به این بزرگی جایی واسه دوتا پشه خیلی خیلی کوچیک تحصیلکرده هنرمند بی آزار مهربون نیست....اصلا آبدارچی با تحصیلات عالیه(بوق لیسانس) نمیخاین...همه جور پاچه خاری هم سرو میکنیم....
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت 22:15  توسط پشه
|
حکایت من درست مثل حکایت پشه لگد شده س.اونم چه پشه ای.......از نوع تسه تسه.......اونم کجایی.....از نوع آفریقایی.....ماجرای پشه شدن من از وقتی شروع شد که بعد از دوندگی و بدبختی بیشمار ،موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد با درجه عالی شدم. قبل از اون فکر کنم مگسی ،زنبوری، یا یه چیزی تو همین مایه ها بودم.به هر حال ....وقتی با ذوق و شوق بیشمار برای استخدام(جهت در آوردن یه لقمه نون حلال برای زنو بچه م )به دانشگاه محترم آزاد مراجعه کردم ،بعد از کلی دلیل و برهان خلف و غیر خلف کاشف به عمل اومد که ما آشنا نداریم پس باید بی خیال شیم تا اون تحصیل کرده های بیچاره ای که از قضابه نون شب هم محتاجند و آشنا دارند، فرصت خدمت به خلق و دولت محترم مهرورزی را داشته باشند. بعدش من را به مانند یک پشه بوگندو بیرون انداختند و هر روز و هر لحظه لگد نمودند.از اون روز من همش دارم دنبال یه آشنا میگردم شاید برام کاری انجام بده.راستی شما دانشگاه آِزاد آشنا ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت 17:47  توسط پشه
|
ننجونم ترک وطن کرده رفته دیار فرنگ هوایی بخوره....(اگه بفهمه گفتم ننه منو میکشه)....خلاصه اینکه من موندم و یه بابا....فکر نکنی بابام ازین قرقروهاستا اصلا و ابدا....فقط هر چی میزارم جلوش میگه اه بو میده ....طفلی بابام کاری نداره که گهگاهی میره ۵۰کیلو سبزی خوردن و ۲۰ کیلو اسفناج و ۱۸ کیلو پرتقال آبگیری و ۱۲کیلو سبزی قورمه و ۲۸ کیلو سبزی دلمه و ۳۴کیلو سبزی پلو میگیره که من واسه زمستون پاک کنم ....یه وقت کم نیاد تا عیال مبارکه از سفر میان راحت باشن....آخی طفلی بابام....
+ نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت 14:11  توسط پشه
|
بزور بابام رفتم خونه عمه خانوم اینای بابام....آره بابا هنوز زندست...ماشالله عمه خانوم قبراق و سرحال یه ریز حرف میزد ...امون نمیداد یهو ساکت شد یه نگا به من کرد ا ننه تو چرا ساکتی ...دخترم اینقدر ساکت پس فردا خونه شوهر رو سرت سوار میشن دختر باید دردو باشه باید سیته سماقی باشه باید از پس همه بر بیاد....اگه مث ماست بشینی میترشی هیچکی نمیگیردت...مردا از زن خوش سروزبون خوششون میاد ...مث فطیر وا رفته میمونی..........خلاصه یه نیم ساعتی راجع به اینکه من به هیچ دردی نمیخورم و هیچکی منو نمیگیره حرف زد یهو نیگا کرد به ساعت قدیمی روی دیوار...دستپاچه شد گفت ای وای ننه من الان میام....منم از خدا خواسته گفتم من مزاحم شدم برم شما به کارتون برسین....گفت وا ننه مگه میذارم بری شبم باید بمونی من کوفته گذاشتم رو اجاق...تو دلم گفتم ای خدا منو آخه چه به عمه بابام...بعد فکر کردم آخی طفلی رفته نمازشو سر وقت بخونه ...فکر کردم عجب این قدیمیا چه نمازهای طولانیو با حالی میخونن ....به هر حال بیست دقیقه ای گذشت من از سکوت حاضر لذت میبردم...و واسه بابام نقشه میچیدم که چه قرهایی بزنم سرش... ...پا شدم برم یه سرکی بکشم...از یه اتاق سرصدا میومد...اروم اومدم جلوتر دیدم....بهههههههههههه عمه خانوم محترمه مکرمه یه طرفش تخمه گذاشته یه طرفش مچولک(قاقالیلی قدیمیا شامل گردو توت خشکه و فندوقو...)تند تند تخمه میشکونه و برره نگاه میکنه و ریسه میره....هاج و واج موندم ...از بیرون داد زدم عمه خانوم کمک نمیخای....گفت نه ننه میام حالا وای ی ی ی ی ی ننه خیلی خسته شدم کمرم از حال افتاد....همینطور که داشت از درداش میگفت و تلویزیون نیگا میکرد. ....یواش اسبابامو ورداشتمو در رفتم...این برره هر چیم بی خاصیت باشه باز به داد من رسید. ..
+ نوشته شده در جمعه 9 دی1384ساعت 15:25  توسط پشه
|
سلام....امدم بنویسم که هستم...واستا بقیش بیاد

+ نوشته شده در جمعه 9 دی1384ساعت 14:32  توسط پشه
|